فریبرز هم رفت
وارد بیمارستان طالقانی میشوم تا بخش های تخصصی کلی راه است ,طبقه اول بخش سی سی یو از راهرویی باریک بخش را تقریبا دور میزنم به راهرو آخر که میرسم صف دوستان واقوام فریبرز توجه ام را جلب میکند,همسرش با لبخندی جلو میاید لبخندی که سرشار از اشک و آه است ,جلوتر میروم از پشت شیشه اورا میبینم و بغضی که چند ساعتی بود راه گلویم را بسته بود میترکد خدای من این همان فریبرز شاد و سرحال و سرپای یکسال پیش است باور کردنی نیست ولی واقعیست ,روزگار بد جوری آدمها را غافلگیر میکند با دستگاه نفس میکشد سیاه و لاغر و بیجان ,دوستان همه ناراحتند وبه نوعی به طاهره تسلیت میگویند .این روزها حالم بد است به مرگ فکر میکنم ولی از آن نمیترسم .روحت شاد فریبرز جان .
دلتنگی های دوشنبه
دلم تنگه برای دوشنبه های دوست داشتنی امروز دوشنبه هست ومن از صبح گم کرده ای دارم رفتن کلاس واقعا برایم زندگی شده بود و انگیزه ای برای تحویل گرفتن خودم که مویی رنگ کنم اراسته باشم و..........
باید عادت کنم که دوشنبه های هفته را هوایی نشوم همانطور که زمزمه های روزانه ام را از یاد بردم .
هنوز با شنیدن صدای استاد شجریان بغض میکنم و اشکم سرازیر میشود چون این اواخر استادم رفته بود عجیب تو فاز یاد دادنه تصنیف های استاد ومن لذتی میبردم نگفتنی چون همیشه دوست داشتم تصنیف های استاد را یاد بگیرم.
گوش میسپارم به گوشه های شور ودشتی تا مروری باشد برایم
نوروز 90
بعد از مشکلاتی که تو ماه اسفند داشتم وروز های سختی را پشت سر گذاشتم که امیدوارم پشت سر گذاشته باشم نوروز امسال هم از راه رسید و تصمیم گرفتم کمی خودم رو رها کنم وبیخیال خیلی چیزها بشم تا چه حد موفق بشم نمی دانم حوادث اخیر به من فهماند که دم غنیمت است و باید بدونیم یه زمانی یه جایی غافلگیر میشیم پس رها باشیم و دل به چیزی نسپاریم.
دوشنبه های دوست داشتنی را از دست دادم
حدود چهار سال است که غروب دوشنبه هایم در خانه ای سپری میشد با فضایی مثبت به دور از تجملات ،ساده و تمیز.
دور یک میز ناهار خوری مینشستیم همه آراسته وتمیز بعد از جوابگویی درس هفته قبل که شامل گوشه های اوازی میشد خواندن تصنیف های دستجمعی شروع میشد وبین انها به بهانه ای گپ و گفتی هم میکردیم ودر این گپ و گفت های کوتاه بود که مرید استادم شدم زنی با عقایدی خاص متین و باوقار ،زیبابا صدایی اسمانی در عین جدیت صمیمی و مهربان.
خواندن تصنیف های دستجمعی دیدنی بود نگاه ها مان به هم گره میخورد و با تناسب کلمات شعر به صورت ها مان حس میداد و اینگونه عشق من به گوشه های اوازی اغاز شدکه مرا با شعر های حافظ و سعدی ومولانا....... بیشتر اشنا کرد و شد زندگیم ومونس اوقات تنهایی وکارهای روزمره خانه و اشپزی و شستن ظرف وحتی رانندگی .......
که به ناگاه صدایم در خواندن اوج گوشه ها وتصنیف ها ضعیف شد و مدتی ست که از دست رفت وچه سخت بود وقتی دکتر گفت نباید بخونی کار سختی بود سه هفته طول کشید که زمزمه هایم را کنترل کنم .
هیچوقت به هیچ یک از توانایی هایم ننازیدم چون میدانم از فردا ولحظه های پیش رو خبر نداریم به امید تکرار زمزمه هایم...............
اهورا
این روزهازیاد به فکرت بودم دلم عجیب تنگه تو بود در کودکیت بچه ای آرام بودی با علاقه ای وافر به جارو برقی وصدایی نازکتر ازحد معمول به هر خانه ای وارد میشدی به سراغ جارو برقی میرفتی وبا صدای نازکت می گفتی جارو برقی جاروبرقی......چون هنوز توی خونه تون جارو برقی نداشتی .
بزرگ وبزرگتر می شدی بی مادر و شهری دور ازمن که نتوانم ترا زیر بال خود بگیرم چون همیشه گرفتار زندگی ،بچه ها و کارم بودم کمتر می دیدمت شاید سالی یکبار ,ولی هر بار به وجودت می بالیدم که با این همه نا ملایمات چه شخصیت موجه و خوبی داری وقتی زنگ زدی وصدایت را شنیدم با شعف گفتم اهورا قربونت بره عمه ,متانت صدایت از همیشه بیشتر بود,بزرگ شده ای عزیزم صدایت مردانه شده گلم ,شاید ارزویم این باشد بیشتر از این ها هدفمند زندگی کنی ولی وقتی به ضربه هایی که از کودکی به تو وارد شد فکر میکنم خدا را هزاران بار شاکرم که به راه کج نرفتی عزیزم مرا ببخش که در موردت کوتاهی کردم البته نا خواسته بود .
وداع
چترش را باز می کتد اهسته و آرام گام بر می دارد. گونه هایش از سرما قرمزشده قامتی بلند دارد. نگاه درنگاه مردم را مینگرد و لبخند می زند گویی نگاهش نگاه وداع است.با هیچ صدایی به عقب برنمی گردد. یعنی قصد برگشتن ندارد؟
یکساعتی میگذرد گویی به مقصد رسیده باشد چترش را می بندد دستانش را بالا می برد چیزی زیر لب میگوید و روی زمین دراز می کشد.چشمانش را می بندد و روح از بدنش جدا میشود...
درد عشق و انتظار
وقتی در تاریکی نشستی و صدایت را با درد عشق و انتظار به نمایش گذاشتی بند بند وجودم نالان شد از این درد جانسوز . عزیزکم ایشالله سختی ها و جدایی ها به راحتی و وصل می انجامه شک نکن اینهمه سختی ارزششو داره شک نکن...
حس خوبی ندارم
این روزها دچار روزمره گی غریبی شده ام وحس خوبی ندارم. دلم هوای لاهیجان دارد و
بهنام و جاوید و اهورا چه جوری هاس که اونا هوای ما ندارند؟

